از دیروز هفت ! تا فیلم دیدم ... قاطی کردم حسابی و نمی دونم این رو کجای دلم جا بدم ؟!
سنگ.سار ثر.یا! یعنی من عاشق این شهره آغدا.شلو هستم ... معرکه است ... فقط کاش یه کم بیشتر مایه می گذاشت از خودش ... کلا فیلم ضعیفی بود به نظرم ... ولی اصل ماجرا که واقعی هم بوده ... غیر قابل باور و ترسناکه !
وسط های فیلم بودم که امیر زنگ زد ... یه حس بدی بهم می گفت که این نرینه های بی ثبات ! هیچ کدوم فرق خاصی با اون یکی ندارند و در حالی که هی بغضم رو می خوردم باهاش حرف زدم ... دست آخرم گریه ام گرفت و گفتم اگر می شه تا دوشنبه زنگ نزن به من ... ! :(
بعد اومدم نشستم مثل مازوخیسمی های اصیل تا تهش دیدم و آب قند لازم شدم و هی نصفه شبی ترس برم داشته بود ... بی جنبه بودنم حدی داره البته ها ! ولی همون دیشب تصمیم گرفتم برم از این مملکت سیاه !!! بماند که ظهر که بیدار شدم خبری از عزم راسخ شب قبل نبود !
خلاصه زنگ زدم به امیر و انگار نه انگار شروع کردم به دلبری که گفت هیلدا من دارم می روم دو روزه مسافرت و تو فرصت داری به اعمال ننگینت بیشتر تنهایی فکر کنی ...! منم خب چی داشتم بگم ؟! قبول کردم و عامیانه اش : باج دادم ! رفت که رفت :((
این روزها هیچ دل خوشی از اوضاع روحی روانی ام ندارم و چند صباح دیگه هیچ بعید نیست این زخم معده ام تبدیل به سرطان بشه و فیلم هندی زندگی من کامل ... !
تو این فیلم ها عاشق این شدم ... می دونم ...مخم تاب برداشته ... ولی تم عاشقانه اش رو دوست داشتم ... وقتی دیدید من رو نفرین نکنید ... به چشم من بیشتر عاشقانه اومد تا ترسناک !
وبلاگستان سوت و کوره ... یه دفعه گفتم من یه جنبشی بهش بدم سبزززززززز البته ! :))
امیدوارم روز عاشورا وضع رو از اینی که هست بدتر نکنند ... انسان نماهای چماق به دست بدجور آماده اند ...!
همین دیگه ... !
پ . ن :
پاکنويس روزها
چه فايده ای دارد؟
چرک نويس اش را
نمی توان دور ريخت ... !
+
تاریـــــــخ ششم دی 1388 ساعــــت نویــــسنده هیلدا
|