تبليغاتX
...

خیلی تابلوئه که من هر وقت متلاشی می شوم سر از اینجا در می آرم ... چه کنم ؟ نمی تونم به هیچ کس دیگه بگم که چقدر دارم داغون می شوم ... تقریبا تمام دوست هام اعم از نزدیک و دور و حتی از نوع حسود و دشمن اش !!! متواری شدند ... کلافه اند و نمی تونند حلاجی کنند وضع و حال من رو !

دیروز داشتم به یکی از معدود دوست های دم دستی ام می گفتم چقدر خوشحالم که تو این چند ساله برای امیر هم همسر بودم هم دوست ...هم مادر بودم و هم مثل یه بچه براش ناز کردم ... تو خوشی و غم باهاش بودم و کم نگذاشتم براش ... بعد یهو بغضم ترکید و دوستم انقدری هول کرد که دور خودش می چرخید بلکه مثلا یه لیوان آب برام بیاره ... نهایتا یه لیوان آب داغ از شیر پر کرد و هی به زور می گفت بخور هیلدا ... نفست می گیره ... یعنی از بس آبه گرم بود ترجیح دادم کلا گریه نکنم بلکه دست از سرم برداره ! :((

بعد تنهایی راه افتادم رفتم ول گشتم تو دارآباد و هی یاد ایام کردم ...! می دونید به من نیومده مثل آدم زندگی کنم ... مثل آدم عاشقی کنم و لذت ببرم ... انگار باید از دست خودم جایی شکایت کنم بلکه فرجی شد حبس ابدی چیزی بریدن برام !

این چند وقت خوش و خرم بودم با امیر حتی مسافرت دو روزه ای با هم رفتیم که اگر بشه و حالش بود براتون تعریف می کنم ... همین رو بگم که نهایت عشق بود و لذت و خنده و آغوش ... !

همین الان که دارم تایپ می کنم ... گوشی ام رو سایلنته و مثل روانی ها گذاشتمش پشت سرم و هی می چرخم یه نگاه بهش می کنم و باز بر می گردم سر جام ... می خوام بگم همچین خل و چلی شدم و انگار قصد ندارم درمون کنم عادت های خل خلی ام رو !

پاییز انگار هنوز نفهمیده باید چی کار کنه ... مثل پاییز درست و حسابی نیست ... بارون که نداره ... یه تیکه ابر هم نداره ... کلا بی جون و خاصیته ... فقط پر از دلشوره است و هوهوی باد ... هی دور خودم می چرخم ... چشم هامو می بندم ... نمی تونم تصور کنم اون پاییزی که من برای همیشه امیردار شدم ... چرا ویار عاشق شدنم دلشوره داشت ؟! چرا آروم نبودم ؟ چرا هی صبح به صبح خواب و بیدار که بودم پر از ترس می شدم ؟ از صدای خش خش برگ ها می ترسیدم ! چرا هنوز هم این طوره ؟!

هیچ حال خوبی ندارم ... روزها تا جایی که بتونم می خوابم ... دیگه حتی پشت میز چرت زدن برام عادی شده ... مثل امروز که وقتی بیدار شدم و رفتم آبی به صورتم بزنم از دیدن جای دکمه ی مانتو رو پیشونیم جیغ کشیدم ... کبود شده بود انگاری و هر کاری کردم کم نشد ... ! اینم عادی می شه گمونم ... !

محل کارم پر شده از رنگ و هیچ من رو سر ذوق نمی یاره ... خش خش برگ ها آزارم می ده ... گوشه ی لبم ... سمت چپ ... مدام می لرزه ... چشمم می سوزه ... آروم می چکه روی گونه ام ... حالم از حال نزارم به هم می خوره ... تازگی ها این مواقع تندی اشکم رو پاک می کنم و شروع می کنم به خوندن : بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ... رکورد می شکنم هر بار ... تا می رسم به آخر ... بغضم کم می شه ... اشکم تموم ... !

هوا که سرد می شه بدی اش اینه که با هر بار این ریختی شدن حالم ... هی نوک بینی ام قرمز می شه ... چقدر لو رفتم سر این قرمزی و تا بی نهایت دروغ گفتم که بله ! حساسیت من پاییز شروع می شه و تا آخر فصل ادامه داره ... و گمونم این بار باید این حساسیت رو کش بدهم ... کش بدهم ... !

دو شب قبل با امیر بودم ... تا دم دمای صبح بیدار بودیم و برای هم از اولین ها می گفتیم ... تا رسیدیم به جایی که امیر متقاعد شد من تقویم متحرکم ! که یک دفعه کاشف به عمل اومد که ای دل غافل کل محاسبات من یک سالی عقبه و تابلو شد که مخم تاب برداشته !

از دست خودم کلافه ام ... بلد نیستم خوشی کنم ... بلد نیستم آروم باشم و تا نهایت لذت ببرم ... تو اوج خوشی غم عالم می ریزه تو دلم ... که ای وای ... فردا این موقع من دلیل خوشحالی ام رو ندارم ... اون وقته که دلم می خواد با سر برم تو دیوار ... چاره ندارم !

دلم برای اینجا خیلی تنگ می شه ... همه تون رو می خونم ... لذت می برم از خوشی هاتون و با غم هاتون غمگین می شوم ... اگر برای کسی نمی نویسم ... می خوام بدونید شرمنده ام ... این حال و روزم که عوض بشه بر می گردم ... قول می دم ... !

 

پ . ن : خواب بودی ... آروم نفس می کشیدی و من محو تو بودم ... تکونی خوردی ... چشم هامو بستم ... نگاهم می کردی ... لبهات جنبید ... شنیدم : خر خودتی ! ریسه رفتم و تو دوباره باز وحشی دوست داشتنی من شدی ... ! ممنون برای روز و شب های خوبی که برام ساختی ... ! ممنون !

 

پ . ن دو : تا با غم عشق تو مرا کار افتاد ... بیچاره دلم در غم بسیار افتاد ! ... افتاد ؟!

 

+ تاريخ سیزدهم مهر 1388ساعت نويسنده هیلدا |


قصه دختراي ننه دريا ... !

يکي بود يکي نبود.
جز خدا هيچي نبود
زير اين تاق کبود،
نه ستاره
          نه سرود
عمو صحرا، تپلي
با دو تا لپ گلي
پا و دست اش کوچولو
ريش و روحش دوقلو
چپقش خالي و سرد
          دلک اش درياي درد،
در باغو بسّه بود
دم در نشسّته بود:

"-عمو صحرا! پسرات کو؟"
"لب دريان پسرام.
دختراي ننه دريارو خاطرخوان پسرام.
طفليا، تنگ غلاق پر، پاکشون
خسته و مرده، ميان
از سر مزرعه شون.
تن شون خسّه ي کار
دل شون مرده ي زار
دسّاشون پينه ترک
لباساشون نمدک
پاهاشون لخت و پتي
مي شينن با دل تنگ
لب دريا سر سنگ.
طفليا شب تا سحر گريه کنون
خوابو از چشم به در دوخته شون پس مي رونن
توي درياي نمور
مي ريزن اشکاي شور
مي خونن -آخ که چه دل دوز و چه دل سوز مي خونن!-
"-دختراي ننه دريا! کومه مون سرد و سياس
چش اميدمون به اول خدا، بعد به شماس

کوره ها سرد شدن
سبزه ها زرد شدن
خنده ها درد شدن.
از سر تپه، شبا
شيهه ي اسباي گاري نمياد،
چهچهه سار و قناري نمياد،

ديگه از شهر سرود
تک سواري نمياد.

ديگه مهتاب نمياد
کرم شب تاب نمياد.
برکت از کومه رفت
رستم از شانومه رفت.

تو هوا وقتي که برق مي جّه و بارون مي کنه
کمون رنگه به رنگ اش ديگه بيرون نمياد،
رو زمين وقتي که ديب دنيارو پر خون مي کنه
سوار رخش قشنگ اش ديگه ميدون نمياد.

شبا شب نيس ديگه، يخ دون غمه
عنکبوتاي سيا شب تو هوا تار مي تنه.

ديگه شب مرواري دوزون نمي شه
آسمون مثل قديم شب ها چراغون نمي شه.

غصه ي کوچيک سردي مث اشک
جاي هر ستاره سوسو مي زنه،
سر هر شاخه خشک
از سحر تا دل شب جغده که هوهو مي زنه.

دلا از غصه سياس
آخه پس خونه ي خورشيد کجاس؟

قفله؟ وازش مي کنيم!
قهره؟ نازش مي کنيم!
مي کشيم منت شو
مي خريم همت شو!

مگه زوره؟ به خدا هيچ کي به تاريکي شب تن نمي ده
موش کورم که مي گن دشمن نوره، به تيغ تاريکي گردن نمي ده!

دختراي ننه دريا! رو زمين عشق نموند
خيلي وخ پيش بار و بنديل شو بست خونه تکوند

ديگه دل مثل قديم عاشق و شيدا نمي شه
تو کنايم ديگه اون جور چيزا پيدا نمي شه.

دنيا زندون شده: نه عشق، نه اميد، نه شور،
برهوتي شده دنيا که تا چش کار مي کنه مرده س و گور.

نه اميدي-چه اميدي؟ به خدا حيف اميد!-
نه چراغي-چه چراغي؟ چيز خوبي مي شه ديد؟-
نه سلامي-چه سلامي؟ همه خون تشنه ي هم!-
نه نشاطي-چه نشاطي؟ مگه راه اش مي ده غم؟-

داش آکل، مرد لوتي،
ته خندق تو قوتي!
توي باغ بي بي جون
جم جمک، بلگ خزون!

ديگه ده مثل قديم نيس که از آب در مي گرفت
باغاش انگار باهارا از شکوفه گر مي گرفت:
آب چشمه! حالا رعيت سر آب خون مي کنه
واسه چار چيکه آب، چل تارو بي جون مي کنه.
نعشا مي گندن و مي پوسن و شالي مي سوزه
پاي دار، قاتل بي چاره همون جور تو هوا چش مي دوزه

-"چي مي جوره تو هوا؟
رفته تو فکر خدا؟..."

-"نه برادر! تو نخ ابره که بارون بزنه
شالي از خشکي درآد، پوک نشا دون بزنه:
اگه بارون بزنه!
آخ! اگه بارون بزنه!".

دختراي ننه دريا! دل مون سرد و سياس
چش اميدمون اول به خدا بعد به شماس.

ازتون پوست پيازي نمي خايم
خودتون بس مونين، بقچه جاهازي نمي خايم.

چادر يزدي و پاچين نداريم
زير پامون حصيره، قالي چه و قارچين نداريم.

بذارين برکت جادوي شما
ده ويرونه رو آباد کنه
شب نم موي شما
جيگر تشنه مونو شاد کنه
شادي از بوي شما مس شه همين جا بمونه
غم، بره گريه کنون، خونه ي غم جا بمونه..."


پسراي عمو صحرا، لب درياي کبود
زير ابر و مه و دود
شبو از راز سيا پر مي کنن،
توي درياي نمور
مي ريزن اشکاي شور
کاسه ي دريارو پر دُر مي کنن.

دختراي ننه دريا، ته آب
مي شينن مست و خراب.

نيمه عريون تن شون
خزه ها پيرهن شون
تن شون هرم سراب
خنده شون غل غل آب
لب شون تُنگ نمک
وصل شون خنده ي شک
دل شون درياي خون،
پاي ديفار خزه
مي خونن ضجه کنون.

"-پسراي عمو صحرا لب تون کاسه نبات
صد تا هجرون واسه يه وصل شما خمس و زکات!
دريا از اشک شما شور شد و رفت
بخت مون از دم در دور شد و رفت.
راز عشقو سر صحرا نريزين!
اگه آب شور بشه، دريا به زمين دس نمي ده
ننه دريام ديگه ما رو به شما پس نمي ده.
ديگه اون وخ تا قيامت دل ما گنج غمه
اگه تا عمر داريم گريه کنيم، باز کمه.
پرده زنبوري دريا مي شه برج غم مون
عشق تون دق مي شه، تا حشر مي شه هم دمون!"


مگه ديفار خزه موش نداره؟
مگه موش گوش نداره؟-

موش ديفار، ننه دريا رو خبردار مي کنه:
ننه دريا، کج و کوج
بد دل و لوس و لجوج،
جادو در کار مي کنه.-
تا صداشون نرسه
لب درياي خزه،
از لج اش، غبه کشون ابرارو بيدار مي کنه

اسباي ابر سيا
تو هوا شيه کشون،
بشکه ي خالي رعد
روي بوم آسمون.
آسمون، غرومب غرومب!
طبل آتيش، دودو دومب!
نعره ي موج بلا
مي ره تا عرش خدا!

صخره ها از خوشي فرياد مي زنن.
دخترا از دل آب داد مي زنن:

"-پسراي عمو صحرا!
دل ما پيش شماس
نکنه فکر کنين
حقه زير سر ماس:
ننه درياي حسود
کرده اين آتش و دود!"


پسرا! حيف! که جز نعره و دل ريسه ي باد
هيچ صداي ديگه ايي
به گوشاشون نمياد!-
غم شون سنگ صبور
کج کلاشون نمدک
نگاشون خسته و دور
دل شون غصه ترک،
تو سياهي، سوت و کور
گوش مي دن به موج سرد
مي ريزن اشکاي شور
توي درياي نمور...


جم جمک برق بلا
طبل آتيش تو هوا!
خيز خيزک موج عبوس
تا دم عرش خدا!
نه ستاره نه سرود
لب درياي حسود،
زير اين تاق کبود
جز خدا هيچ چي نبود
جز خدا هيچ چي نبود!

                                              احمد شاملو

 

پ . ن : گفتنی زیاد دارم ...!تا آخر هفته خونه نشینم ... گمونم یک روزش رو بگذارم برای اینجا  بر می گردم ... حتما !

 

پ . ن دو :I'm OK ... اما تو باور مکن ... !

+ تاريخ سی ام شهریور 1388ساعت نويسنده هیلدا |

" هر روز دلم در غم تو زارتر است ... وز من دل بی رحم تو بی زارتر است ... بگذاشتی ام ... غم تو نگذاشت مرا ... حقا که غمت ... ! از تو وفادارتر است ... ! " آهنگ این روزهای تو شده این ! شهرام ناظری عزیزم با سوز می خونه و من زار می زنم ... ! برداشتم گذاشتم همین قسمت رو برای صدای زنگ تو ... اون لحظه گمون می کردم که عمرا زنگ بزنی دیگه ! اما زدی ... منت کشی نکردم و کردی ... معذرت خواهی نکردم و کردی ... عزیزم گفتن هات من رو کشت !!!

شرمنده شدم !!!

جمعه قرار گذاشتیم دربند ...افطاری جمعه های ماه رمضون امکان نداشت تا حالا پیش هم نباشیم ... ولی این درد بی درمون که اسمش رو گذاشتم " هجران جان جهان من " انگار قراره تموم نشه حالا حالا ها ... ! به هم خورد ... به علتی که ... اممم ... می گم خب ... امروز صبح خوابم برد و قرار زنگ زدنمون خراب شد ... از این زنگ زدن های لوس لوسی بعد از آشتی کنون که امیر بدجور بهش گیر می ده ! خب چه کنم ؟ خوابم برد و امیر ناراحت شد و من لج کردم و یه کم دلخوری و آخرش گفتم نمی یام ... اونم گفت هر جور مایلی ... !!!

بماند که کلی تیتیش شده بودم و خرید مرید رفته بودم و آماده بودم واسه یه دلبری جانانه ! نشد که بشه ! غمی نیست ... که هست ! :((

این روزها هوس کردم برم ابیانه ... گزینه ی همراهی امیر ملغی است ! چون سواره اون خر چشم قشنگه داره هی می تازه با شیطون ... ! مامانم که روزه می گیره ... دوست هام که هر کدوم آویزونه یه نرینه شدن ول نمی کنن ... اه اه اه ... حالا نیست خودم نشدم ... ! ولی جدا بعضی دختر ها شورش رو در می یارن ... حالا یه مسافرت دو روزه مثلا چی کم می کنه از آدم ؟! یعنی این پسرها بی غیرت شدن ها ... ولی این حسادتشون ... آی رو مخه ... امیر هم البته پرچم دارشونه ... می خوام بگم که این گیر دادن های مسخره از روی حسادته بیشتر تا غیرت ... واه واه ... چه دل پری داشتم من !

همین دیگه ... ولی ابیانه الان بهشته ... بهشت ... ! شیطونه می گه صبح پاشم با این اتوبوس قشنگ ها برم ... ! شایدم رفتم !

از تمام وزی . ران حالم به هم می خوره ... حااااال کردم علی . آبادی کله شد ... گمون کرده بود علی آبادم شهره ! ( آیکون یه آدم تب دار هذیان گو )

 

پ . ن : در کشتن ما چه می زنی تیر جفا ؟.... ما را سر تازیانه ای بس باشد ... !

+ تاريخ سیزدهم شهریور 1388ساعت نويسنده هیلدا |